نویسنده :
- ساعت ٧:۱۸ ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱
حالم از همشون بهم می خوره از همشون بدون استثنا
نویسنده :
- ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩۱
اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودشو به این خطر
انداخته که کارش به گریه کردن بکشه
اینو من نگفتم اما دم روباه و شازده کوچولو گرم:)
نویسنده :
- ساعت ۱:٢۳ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٠
چه شکلی میشه فرار کرد؟چطوری؟به کجا؟وقتی کسی که داری ازش فرار می کنی خودتی و اتفاقی که داری از دستش در میری تو گذشته حادث اتفاق افتاده؟مگه میشه از اتفاقات گذشه از پشیمونی ها فرار کرد؟به کی باید پناه برد؟به کِی؟خبر اومدن آینده همیشه امیدوار کننده اس اما مگه میشه فردا دیروزو زنگی کرد دوباره؟
من چرا این همه حساسم؟من حساسم اصلا؟من 21 سالمه و عین یه دختر 14 ساله دل شوره دارم بابت اینکه به لندهورترین عوضی دانشکده گفتم نه چه قضاوتی راجع بهم میشه!این بده؟خوبه؟ایهالناس یکی بیاد منو از دست خودم و این افکار پریشونم نجات بده.
این همه حساسیت واسه چی؟من که کاری نکردم که به خاطرش بخوام خودمو سرزنش کنم.کردم؟یعنی نباید می ذاشتم کسی بویی ببره؟خدا...یه آدم با دغدغه های بزرگ چرا بایدد سه روزشو این شکلی حروم کنه...من چرا شبیه همیشه نیستم؟چرا غذا نمی خورم؟من که گشنمه...خدا...مهمه پش سر آدم چی بگن؟چی میگن؟می گن به یارو گفته نه؟من ترسم از اینه؟نه...خدایا مگه من چیکار کردم که این آشغال به خودش اجازه داده بیاد جلو؟مگه من کی ام؟چرا نمی تونم ابراز کنم و نشون بدم چیزی رو که هستم؟خدا یا من دقیقا چی هستم؟کم کم خودمم دارم شک می کنم...کدوم من واقعیه کدوم نیس؟منی که فلسفه دوست داره دانشجوی خوبیه عاشق هنره اما داره یه رشته بی ربط می خونه عاشق موسیقیه چه جور منی به نظر میرسه واسه بقیه که یکی با اون سر و وضع که به عمرش حتی ی بار هم مودب نبوده بویی از نزاکت نبرده بهترین موسیقی از نظرش خزعبلات در پیتی رپه بهنرین دوستاش بعد خودش لات ترین بچه های دانشکده ان...یعنی من باعث شدم این توهم بش دست بده بیاد جلو و بگه اگه تصمیمی دارین عجله کنین چون بعدا قرار نیس ببیتیم همو؟خدایا....فقط تو می دونی هر بار یاد آوری اون صحنه ها چه شکلی روحمو به سخره می گیره...حالم از زندگی نکبتیم به هم می خوره...از اینکه سلام دادنم از روی اجبار به آدم ها راحت می تونه متوهمشون کنه چندشم میشه...حالم از خودم بهم می خوره...فقط می خوام برم...برم جایی که من دیگه اونجا نباشم...من از دست خودم کجا برم؟
نویسنده :
- ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠
آدم هایی هستند که می شناسیم و دوست نمی داریم و کسانی هم هستند که نشناخته دوست می داریمشان.
برای من تو از دسته دومی.میلی هم به شناختنت ندارم و حتی به شناختن تو من را.
اصلا از کجا معلوم بعدش نشویم از دسته اول برای هم؟
نه جانم...تو همانطور دور بمان...دور و نا آشنا اما دوست داشتنی...و بگذار دوست داشتن یگانه کلامی باشد که تو به خاطرم می آوری...
بگذار همینطور از دور و ناشناخته دوستت بدارم که این گونه برای من هم خجسته تر است...
دور بمان و بمان تا دور های دور...تا ابد.
نویسنده :
- ساعت ٧:٥٧ ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
رنگ سفید را دوست دارم
و حرف "ط" را
و تو را.
نویسنده :
پرشین بلاگ - ساعت ۸:۱٢ ب.ظ روز سهشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com