تیتر

 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳٩۱
 

دلم برایتان تنگ شده استاد...که حرف بزنید و من سراپا گوش شوم...که چشمانتان چشمان حافظ باشد...کلامتان شعر باشد و جاری شوید در من....دلم برایتان تنگ شده استاد...که حرف بزنید و من سراپا شور شوم....که اوج بگیرم از کرشمه صدایتان...که آوایتان در دالان دلم بپیچد و ارام شود این دل چموش....آرامشی که ساکن نمی کند...که بر می انگیزد....که می لرزاند دل را و درون را....

دلم برایتان تنگ شده استاد...اما پیدایتان نمی کنم...می جویم و نمی یابم...همه جا...همه جا....

دلم برای لحظه ای که از سعدی خواندید تنگ شده...با کلام خاصتان... با آن آهنگ دلنشین خواندید:ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

سعدی را باید شما بخوانید...حافظ را باید شما یادمان بدهید....عطار را باید شما بشناسانیدمان...شما کجایید استاد که من نمی بینمتان...ما که به شنیدن صدایتان هم قانع بودیم...دلم گرفته استاد...کاش می دانستید چطور آرام می شود و می لرزد با دل سپردن به آوای شما.


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠
 

آدم هایی هستند که می شناسیم و دوست نمی داریم و کسانی هم هستند که نشناخته دوست می داریمشان.

برای من تو از دسته دومی.میلی هم به شناختنت ندارم و حتی به شناختن تو من را.

اصلا از کجا معلوم بعدش نشویم از دسته اول برای هم؟

نه جانم...تو همانطور دور بمان...دور و نا آشنا اما دوست داشتنی...و بگذار دوست داشتن یگانه کلامی باشد که تو به خاطرم می آوری...

بگذار همینطور از دور و ناشناخته دوستت بدارم که این گونه برای من هم خجسته تر است...

دور بمان و بمان تا دور های دور...تا ابد.